• 2.jpg
    دانلود مقالات حقوقی
    انتشار متون و اندیشه های حقوقی
  • 3.jpg
    مطالب خود را منتشر کنید
    امکانات ویژه برای اعضا
  • LawDocs.ir
    4.jpg
    پل ارتباطی پژوهشگران حقوقی
    مقالات و متون تخصصی حقوقی

أîٍîâûه ّàلëîيû ٌàéٍîâ لهٌïëàٍيî.

آخبار قوه قضاییه

    مطالب برتر

    تقویم

    <    «  دی 1396  »    >
    شیدسچپج
     1
    2345678
    9101112131415
    16171819202122
    23242526272829
    30 
    LawDocs.ir سايت تخصصي حقوق » » بررسي نظري موانع جهاني شدن حقوق بشر

     

     

     

    بسمه تعالي

     

     

    بررسي نظري موانع جهاني شدن حقوق بشر

     



     

    پلان تحقيق

    مقدمه

     

    1-حقوق بشر در دوران باستان

    2-اعلاميه جهاني حقوق بشر

    2-1- محتوا و ارزش اعلاميه

    2-2- مباني فلسفي حقوق بشر

    2-3- حقوق طبيعي

    2-3-1- طرفداران حقوق طبيعي در فلسفه غرب

    2-3-2- مخالفان حقوق طبيعي در فلسفه غرب

    3- جهان شمولي حقوق بشر

    4- نخستين تلاش براي جهاني شدن حقوق بشر

    5- انتقادات وارده بر اعلاميه جهاني حقوق بشر و موانع حاصل از آن

    5-1-انتقادات كشورهاي جهان سوم

    5-2- انتقادات مارکيست‌ها

    5-3- انتقادات فيمنيستان

        نتيجه

    منابع و ماخذ

     

     

     

    مقدمه

    مفهوم حقوق بشر به مسايلي منجر مي‌گردد که از يک سو ضروري و عملي و از سوي ديگر نظري و انتزاعي اند. از نظر آن عده‌ طرفداران حقوق بشر، که بيشتر ضرورت عملي حقوق بشر مهم پنداشته مي‌شود، حقوق بشر را درچهارچوب عمل سياسي پژوهش کرده و به آن اتکا مي‌کنند، از اين منظر حقوق بشر رهيافتي کارکردي مي يابد، بنابراين تاکيد مي شود که حکومت بايد قابل کنترل باشد تا از کشتار سياسي، ناپديدن شدن، شکنجه و توقيف‌هاي غير قانوني جلوگيري شود. 

    اما ماهيت زندگي مطلوب، شناخت ماهيت و چگونگي کرامت و اوصاف ايده ال انسان، بحث نظري درباره حقوق بشر است که گاه به اختلاف نظري پيرامون مسايل حقوق بشري منجر مي‌‌گردد و بيشتر رنگ ايديولوژيک، فرهنگي و ديني را به خود مي‌گيرد که مايوس کننده است. 

    در اين مقال به موانع نظري فراروي جهاني و فراگير شدن مفاد مندرج در اعلاميه حقوق بشر پرداخته شده است چراكه اختلافات و موانع نظري ناگزير به تفاوت در عملكرد و رويه دولتها يا به عبارت ديگر نقض مفاد اعلاميه حقوق بشر منجر خواهد شد. البته به اختلافات حاصل از اعتقادات ديني جوامه مختلف و تقابل مفاد اعلاميه حقوق بشر با شرايع اديان مخصوصاً اسلام كه خود بحث بسيار مفصل و كسترده اي است پرداخته نشده چه آنكه اين موضوع خود نيازمند مقال و مجالي ديگر و كوششي شايان است.

    1-حقوق بشر در دوران باستان

    در آغاز شايد انسان متوجه حقوقي نشده باشد که براي بشر جهان شمول باشد زيرا برداشت متفاوت اقوام با ويژگي‌هاي خاص زباني، عقيدتي و فرهنگي شان سبب مي‌شد که هر قوم انساني، ديدگاه خاص و مقدسي از خود داشته باشد مانند فرهنگ و باور يهوديت، يوناني، عربي و... که هر قوم، خود شان را موجود خاص انساني مي‌پنداشتند يعني فقط قوم خودشان را انسان مي‌پنداشتند و بس، تا اين که تغييرات و تحولات اجتماعي و فرهنگي باعث توسعه بارفتارهاي اجتماعي شد و اقوام و ملل متوجه شدند که با وصف تفاوت‌هاي روبنايي تمام اقوام و ملل جوامع انساني داراي نيازهاي اساسي بيولوژيک طبيعي يکسان مي‌باشد که نخستين انگيزه‌هاي حقوق بشري در باور برخي از انسان‌ها خلق شد. با آن که مقررات جديد حقوق بشر به بيش از سه قرن بر نمي‌گردد، اما تاريخ کرامت بشري به هزاران سال به گذشته بر مي‌گردد که مورد سوال واقع شده است. 

    زيبايي معماري تخت جمشيد (پرسپوليس)، مشهور است و کمتر کسي از فعالان حقوق بشر شايد از آن بي خبر باشد. روي ستون بزرگي از آن، کتيبه‌‌اي با چنين متن از داريوش امپراتور ايران باستان حک شده است: «من اين چنين که دوستدار حقيقت و راستي هستم. من دوستدار خطا و نادرستي نيستم. اين که نسبت به انسان ضعيف به وسيله انسان توانمند بي‌عدالتي صورت گيرد، مطلوب من نيست. در حين حال مطلوب نيست که به انسان توانمند توسط انسان ضعيف بي‌عدالتي شود. آنچه حق است مطلوب من است.»

    به احتمال قوي امپراتور ايران از پيام دين زردشتي تاثير پذيرفته و چنين سخني را به يادگار گذاشته است. بنابراين تعجب آور نيست که اولين اعلاميه حقوقي، بر لوح گلي در زمان سلطنت سلف داريوش، کوروش کبير نگاشته شده است. اين لوحه هم اکنون در سازمان ملل متحد در نيويورک قرار دارد که هديه دوران باستان به جامعه جهاني است. 

    2-اعلاميه جهاني حقوق بشر

    اعلان و تدوين منظم اعلاميه‌هاي حقوق بشر،‌ با تاکيد بر جهاني بودنشان، جديد است. سر آغاز اين نظريه که هر انسان داراي حقوق معيني است و همه دولت‌ها و همه انسان‌هاي ديگر، مکلف به احترام و رعايت آن هستند، تواماً مرهون نفوذ و تاثير نظريه پردازان وفلاسفه همراه با واکنشي غريزي به يک احساس انقلابي، نشات گرفته از اعمال سرکوب‌گرانه سياسي، مذهبي يا اقتصادي است. البته اين برداشت وايده که حقوق بشر جهاني است، اساساً احساسي از بي حرمتي‌هاي اخلاقي به انسان است تا اعتقاد راسخ فلسفي.

    فرض بر اين است که مجموعه قواعد حقوقي انگلستان (1688)، اعلاميه استقلال امريکا (1776) و اعلاميه حقوق بشر فرانسه (1789) آغاز اعلاميه جهاني حقوق بشر هستند. اين اعلاميه‌ها (با وصف مشکلاتي که دارند)، بيانگر اصول شناسايي شده به عنوان بخشي از آن چيزي است که به نحو شايسته‌اي مقررات مدون حقوق بشر ناميده شده است. اين اصول را مي توان چنين خلاصه کرد: 

    1- اصل ذات و لزوم فرض ذاتي جهاني: هر موجود انساني حقوق معيني دارد، قابل تشخيص که توسط هيچ قانون‌گذاري بر او اعطا نگرديده است؛ با خريدن به دست نيامده است، بلکه به واسطه انسانيتش ذاتي او است. 

    2- اصل غير قابل انتقال [سلب] بودن: هيچ موجود انساني نمي‌تواند از [هيچ يکي] از حقوق [ذاتي] محروم شود، از رهگذر اراده قانون‌گذار يا حتا اقدام خود! (در حکومت دموکراسي، حتا به واسطه اراده اکثريت مردم داراي حاکميت).

    3- حاکميت قانون: جايي که حقوق در تعارض با همه چيز قرار گيرد، بايد از طريق اعمال و اجراي بي‌طرفانه، مستقل و مستمر حقوق و مقررات عادلانه و مطابق رويه‌هاي درست و صحيح، حل و فصل شود. 

    اعلاميه جهاني حقوق بشر، در دهم دسامبر 1948م به تصويب عمومي سازمان ملل متحد رسيد و به طور رسمي انتشار يافت. هدف نويسندگان اعلاميه اين بود که اعلاميه به گونه‌اي تنظيم شود که مورد موافقت اعضاي سازمان و يا حداقل اکثريت آنها قرار گيرد تا حقوق مندرج در آن، ضمانت اجرايي پيدا کند، ولي اين توافق درتمام جهات، بين اعضا به وجود نيامد و از اين لحاظ در مورد زمينه اجرايي آن، ملل متحد با مدارا و آهستگي با کشورها برخورد تطبيقي کرد. 

    2-1- محتوا و ارزش اعلاميه

    اهميت اعلاميه جهاني حقوق بشر در اين است که اين اعلاميه براي نخستين بار در تاريخ جهان، در زمينه حقوق و آزادي‌هاي اساسي بشر آنهم از طرف يکي از مهم‌ترين مقامات بين‌المللي منتشر و به عنوان آرمان مشترکي براي همه افراد شناخته شده است. 

    اعلاميه جهاني حقوق بشر داراي يک مقدمه وسي ماده است. مقدمه اعلاميه متضمن يک سلسله مفاهيم و انديشه‌هاي بنيادين است که امضا کنندگان اعلاميه، اعتماد و اعتقاد راسخ خود را به آناعلام داشته اند و آنها عبارتند از:

    1- وحدت اعضاي خانواده بشري، حيثيت ذاتي انساني (کرامت انساني) و شناسايي حقوق ناشي از آن (حقوق بشر).

    2- آزادي عقيده و بيان، و آزادي از ترس و فقر، و به طور کلي استقلال فرد.

    3- حمايت حقوق بشر از راه اجراي قانون (حاکميت قانون).

    4- برابري حقوق انسان‌ها و برابري ملت‌ها و دولت‌ها. 

    5- توسعه روابط دوستانه بين ملت‌ها. 

    نويسندگان اعلاميه، وحدت اعضاي خانواده بشري (افراد بشر)، کرامت انساني، و شناسايي حقوق ناشي از آن را اساس آزادي، عدالت و صلح در جهان مي‌دانند و ظهور جهاني را که در آن، افراد بشر در بيان عقيده آزاد، و از ترس فقر رها باشند، به عنوان بالاترين آمال بشري اعلام مي‌کنند. 

    در مقدمه اعلاميه حقوق بشر هدف از اين اعلاميه چنين ارايه شده است: 

    «از آنجا که شناسايي حيثيت ذاتي کليه اعضاي خانواده بشري و حقوق يکسان و انتقال ناپذير آنان اساس آزادي، عدالت و صلح را در جهان تشکيل مي‌دهد. 

    و از آنجا که عدم شناسايي و تحقير حقوق بشر منتهي به اعمال وحشيانه‌اي گرديده است که روح بشريت را به عصيان وا داشته و ظهور دنيايي که در آن افراد بشر در بيان عقيده، آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند به عنوان بالاترين آمال بشري اعلام شده است...». 

    اعلاميه در سي ماده، حقوق بشر را با وضوح و صراحت کاملي اعلام و آنها را براي رشد و پرورش شخصيت‌ انساني ضروري مي‌داند (ماده 28 و بند 1 ازماده 30). 

    2-2- مباني فلسفي حقوق بشر

    چنان که اشاره شد حقوق بشر فلسفه محض نيست يا به صورت ويژه يک دستاورد فلسفي نيست بلکه تجاربي است که بشر در عملکرد قدرت‌هاي خودکامه بشري با آن روبه‌رو شده است مانند کشتارهاي دسته جمعي، زنده به گور کردن، گوش بريدن و کور کردن چشم، استفاده از سلاح‌هاي اتمي و... برخورد استبدادانه کيفري به انسان، که چنين عملکردي وجدان بشر را تکان داده است و اين انديشه را براي بشر فراهم کرده که، انسان‌ داراي حقوقي عام وجهاني است. چنان که انگيزه اعلاميه جهاني حقوق بشر پس از جنگ‌هاي وحشت بر انگيز جهاني، به ميان آمد و جامعه ملل دست به تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر زدند. اما اين تجربه را جامعه ملل با روح و اساس فلسفيي ارايه کردند که مبناي اين تجارب حقوق بشري، خود انسان را قرار داده شد به اين معنا که هر فرد انسان داراي حقي است که ذاتي و سرشتي او است يعني حقوق طبيعي انسان. بنابراين نظريه حقوق طبيعي انسان مباني فلسفي حقوق بشر قرار گرفت. 

    براساس انسان محوري مذكور چنين تعاريفي از حقوق بشر ارائه گرديد:

    «حقوق بشر مجموعه‌ حقوقي است که، بر اساس نظريه حقوق طبيعي به موجب قانون طبيعي يکسان به افراد بشر داده شده و جز ذاتي وجدايي ناپذير موجوديت انساني آنها به شمار مي‌آيد و نهاد حقوقي و قضايي (داخلي و بين‌المللي) مي‌بايد از آن دفاع کنند» 

    صاحب نظري در اين رابطه مي گويد: «حقوق بشر با پذيرفتن روحيه حقوق طبيعي جانشين حقوق طبيعي مي‌شود که انسان به حکم قانون طبيعي از حقوق طبيعي بهره‌مند مي‌شد. اما مفهوم حقوق بشر از موقع که جانشين حقوق طبيعي شد به مفهوم گسترده به کار رفت، که حتي حقوق بشر معناي تازه به جوهر دموکراسي بخشيد.» 

    2-3- حقوق طبيعي

    دکتر منوچهر طباطبايي موتمني مي‌نويسد: اصطلاح حقوق طبيعي در سه معنا به کار گرفته مي‌شود. 

    1- قانون حاکم بر طبعيت و جهان هستي؛

    2- قانون عقل و نظم عقلاني که بر سلوک و رفتار انسان‌ها بايد حاکم باشد؛ و

    3- مجموع حقوق و آزادي‌هايي که ملازم طبيعت و سرشت انسان است، و فرد به حکم انسان بودن از آن برخوردار مي‌باشد. 

    در ادامه اين تقسيم بندي را خاص‌تر کرده اشاره مي‌کند که اصطلاح حقوق فطري بيشتر در معناي دوم کار برد دارد. 

    و حقوق طبيعي (در معناي سوم آن) در برابر حقوق موضوعه قرار دارد و آن مجموعه حقوقي است سرمدي، که در همه زمان‌ها و مکان‌ها قابل اجرا است و شامل همه مردم از هر نژاد و رنگ و جنس مي‌باشد. 

    وي حقوق طبيعي را حقوقي مي‌داند غير قابل انتقال که مشمول مرور زمان نمي‌شود و استحکام آن تا بدان پايه است که هيچ قانون‌گذار و شارعي نمي‌تواند آن را تغيير دهد يا آن را از مردم سلب کند زيرا که اين حقوق از طبيعت و سرشت آدمي سر چشمه مي‌گيرد و در ذات و فطرت انسان‌ها [نهفته] است.  

    دكتر داريوش آشوري از حقوق طبيعي اراده، فردباوري و آزادي‌ فردي را مد نظر دارد، که در کتاب دانش نامه سياسي چنين تعريفي را از حقوق طبيعي ابراز مي‌دارد: «حقوق طبيعي حقوقي است که بر حسب [قانون طبيعي] به افراد داده شده و ناگزير نامشروط و تغيير ناپذير است و به کسي ديگري نمي‌توان واگذار کرد، و معمولاً برآنندکه براي همه افراد بشر يکسان است» 

    از هر دو تعريف حقوق طبيعي که در بالا ارايه شد مي‌توان چنين استنباط کرد که بيشتر روي ثبات و تغيير ناپذيري حقوق طبيعي تاکيد شده است. 

    2-3-1- طرفداران حقوق طبيعي در فلسفه غرب

    به احتمال قوي ساده ترين و قديمي ترين تعبير از حقوق طبيعي، تعبير رواقيون بود که به موجب آن، کل جهان تابع قوانين طبيعي است و اشيا و جانداران از روي ضرورت و يا بر وفق غريزه، از قوانين طبيعي پيروي مي‌کنند، به هر صورت نظر رواقيون مي‌تواند جاي بحث باشد به اين معنا که در آراي شان هم جبر مطرح بود و هم اختيار. 

    اما حقوق طبيعي در قرن هفده‌ام و پس از آن به صورت جدي مورد بحث فلاسفه غربي قرار گرفت، اساس و منشاي حقوق طبيعي را استقلال عقلي دانستند که ارتباطي به اخلاق، مذهب يا در کل به متافزيک ندارد، بعد از ديدگاه، حقوق فطري مذهبي جاي خود را به نظم طبيعي و فطرت بشري داد و علم و فلسفه خود را از قيد نظارت مذهب مسيحي آزاد کرد. 

    در قرن هفدهم کسي که حقوق طبيعي را فقط بر پايه عقل و طبيعت مورد بحث قرار داد گروسيوس هلندي بود که در کتاب مشهور خود به نام «جنگ و صلح» به سال 1624 ميلادي مشرح به اين موضوع پرداخت.

    گروسيوس، حقوق طبيعي را ناشي از عقل و طبيعت مي‌دانست و معتقد بود که آزادي، در اجراي حقوق طبيعي است، او تاکيد مي‌کند که قوانين طبيعي از فطرت و طبيعت بشر سر چشمه مي‌گيرد، از اين رو هيچ شخص و يا مقام و يا حکومتي، حق مخالفت با آن را ندارد، مگر آن که برخلاف طبيعت و عقل رفتار کرده باشد. 

    بعد از اين که حقوق طبيعي به صورت جدا و مبرا از مذهب، اخلاق و متافزيک در آراي گروسيوس مطرح شد، افکار عصر خود را بيش از يک قرن تحت تاثير قرار داد، فيلسوفان انگليسي، توماس هابز و جان لاک از او الهام گرفتند.

    توماس هابز، جان لاک، مونتسکيو و ژان ژاک روسو از جدي‌ترين فيلسوفاني بودند که حقوق طبيعي را بنابه اين فکر که آزادي مقدم بر جامعه است و حتا پيش از آن (در حالت طبيعي) وجود داشته و ملازم فطرت انسان است، بنابراين بايد محترم شمرده شود، نظريه قرار داد اجتماعي و تشکيل جامعه سياسي (مدني) را با همين مبنابه ميان مي‌آورند به جاي (حالت طبيعي) قرار مي‌دهند به اين برداشت که شهروندان، آزادانه براي تشکيل يک جامعه قانونمند به توافق مي‌رسند جامعه مدني يعني اين که افراد، در تعيين سرنوشت خود آزادانه و براي تامين امنيت و عدالت دورهم گرد مي‌آيند، و جامعه را بر پايه قراردادي که به طور صريح و يا ضمني ميان شان پيمان مي‌بندد به ميان مي‌آورند، پس جامعه مدني، جامعه‌اي است که از حالت طبيعي گذر مي‌کند و با حقوق طبيعي‌اي که دارند جامعه آزادي را براساس وفاق و رضايت همگاني تشکيل مي‌دهند. 

    اگرچه حقوق دانان و فيلسوفان طرفدار حقوق طبيعي به صورت کل با هم داراي يک عقيده نيستند و گاه با هم اختلاف نظر دارند به ويژه در زمينه حق و آزادي فردي، و حق و آزادي جمعي به اين معنا که برخي‌هاي به اين باور است که آزادي و حقوق فردي مقدم بر حقوق جامعه است اما مشخصاً روسو طرفدار اين است که فرد بايد از اراده جامعه يا اکثريت اطاعت کند، با اين هم همه شان اساسي ترين حقوق طبيعي بشر، را عبارت از حق زندگي، آزادي و برابري مي‌داند. 

    2-3-2- مخالفان حقوق طبيعي در فلسفه غرب

    چندان دور از ذهن نيست اگر ارسطو را از جمله مخالفان سر سخت حقوق طبيعي و حتي حقوق بشر قمداد کنيم ، زيرا آراي منفي ارسطو در زمينه حق و آزادي و همچنين علم به ويژه نجوم چنان تاثير گذار بودند که تا عصر رنسانس مانع هر گونه تحول و توسعه نه تنها در غرب كه در کشورهاي شرقي هم آراي او مانع توسعه و تحول شد، در سراسر قرون وسطي ارسطو بزرگ‌ترين مرجع علم و دانش شناخته ميشد و با ورود  انديشه‌هايش به اديان سامي، هر آن کس، که در برابر انديشه او قدعلم مي‌کرد در واقع با دين مخالفت كرده بود. چنان که وقتي گاليله گفت زمينه کروي است و دور آفتاب مي‌چرخد، با اين راي گاليله نظر مسلط ارسطو که زمين را مرکز نظام شمسي ميدانست، نقض شد، گاليله تکفير و وادار به توبه شد زيرا آراي ارسطو مورد عنايت کليسا قرار داشت و مسيحيت را سخت تحت تاثير قرار داده بود.

    در عرصه حق و آزادي به ويژه حقوق طبيعي نيز اين نظر ارسطو که: برخي‌‌ها به صورت طبيعي برده به د نيا آمده اند يا مي‌آيند، مانع حقوق برابر و حقوق طبيعي افراد مي‌شد، همين طور توماس آکويناس هم منکر حقوق برابر براي همگان بود. 

    نظريه حقوق طبيعي از جانب فيلسوفان مدرن نيز مورد مخالفت قرار گرفت به ويژه از طرف فايده باوران، جرمي بنتام، از فايده باوران انگليسي، حقوق طبيعي را «زبان بازي بي‌معنا» ناميد، و گفت تنها سخن با معنا، سخن گفتن از «حقوق قانوني» است نه حقوق «طبيعي» 

    جان استورات ميل نيز استدلال همگوني را ارايه مي‌کند به اين مفهوم که حقوق انسان‌ها مبتني بر فايده است، يعني فايده ابزار پيشبرد شادي و بهروزي آدميان است و گرنه هيچ گونه قانون طبيعي عيني و ذاتي وجود ندارد.  اما مخالفت بنتام و استوارت ميل متفاوت و مخالف با برداشت ارسطو و اکوييناس بود زيرا اين دو فيلسوف جداً مخالف و منکر حقوق برابر افراد بودند، در ضمن تاکيد مي‌کردند که زنان و بردگان، طبيعتاً با مردان آزاده از حق برابر برخوردار نيستند، در حالي‌که ميل و بنتام منکر حقوق برابر و آزادي افراد نيستند حتا جان استوارت ميل بسيار جدي طرفدار حقوق برابر زنان با مردان است، نظر شان در باره حقوق طبيعي اين است که اصلاً حقوق طبيعي وجود ندارد

    به رغم اين مخالفت‌ها که در قرن نوزدهم در باره حقوق طبيعي وجود داشت اما بلاخره، متفکران قرن بيستم، حقوق برابر و جدايي ناپذير همه اعضاي خانواده بشري، را اعلام داشتند و حقوق طبيعي را اساس اعلاميه جهاني حقوق بشر پذيرفتند. 

    3- جهان شمولي حقوق بشر

    نخستين گرايش‌ها به جهاني شدن در اديان ديده مي‌شود، از جمله در دين مسيحيت و اسلام ما بيشتر به اين امر بر مي‌خوريم که پيروان اين اديان درگير جنگ‌هايي طولاني و گسترده شدند که گويا براي جهاني شدن شان مي‌جنگيدند. 

    ادعاي اديان و مذاهب جهان شمول اين است که تنها اصول و معياري که در اين اديان و مذاهب مطرح است، نيرو اصلي، موثر و حقيقي براي پيشبرد امور جهاني تلقي مي‌شود بنابراين افراد و جامعه‌اي که در اين اصول مطرح شده دين نگنجد به گروه بي‌ايمانان تعلق مي‌گيرد، بنابراين جنگ با آنان حتمي است و اين جنگ يک جنگ مقدس است و مشروع هم است. زيرا براي ارزش‌هاي جهاني به راه افتاده است. 

    اما چنين برداشتي با مفاد اومانيستي اعلاميه حقوق بشر در تضاد است.

    حقوق بشر، براي احترام انسان با اين مبنا که فقط انسان است هر گونه بنيادگرايي را محکوم مي‌کند، به صورت فشرده مي‌توان بنيادگرايي‌هايي را که قابل توجيه براي حقوق بشر نيست و به حقوق بشر با شرح مذكور صدمه مي‌رساند، چنين شمرد:

    1- بنيادگرايي، اصول گرايي (fundamentalism)

    بنيادگرايي اصطلاحي است که براي توصيف زياده روي و افراط سياسي جنبش‌هاي که در ارتباط تنگاتنگ با اعتقادات مذهبي هستند به کار مي‌رود. 

    2- دگماتيسم، جزم انديشي، خشک انديشي (Dogmatism)

    دگماتيسم از واژه‌ يوناني Dogma به معناي وضع و عقيدة مقرر وتثبيت شده آمده است و کاربردهاي متعددي دارد اما نزديک‌ترين کار برد آن اين است: دگماتيسم گرايش مربوط به نظر و عقيده‌اي است که تغيير ناپذير مي‌نمايد و تحول، تطور و تغيير را در آن راه نيست. 

    3- تعصب، جمود فکري، تحجر (fanaticism)

    اين اصطلاح به معناي داشتن اعتقاد تعصب آميز، پرشور و کوته نظرانه در زمينه مسايل مذهبي، سياسي، اجتماعي و اخلاقي مي‌باشد.  

    4- پدر سالاري (paternalism)

    اين اصطلاح از واژه لاتيني pater و از ريشه آريايي pate به معناي «پدر» گرفته شده است. در پدر سالاري، رابطه بين رييس، فرمانروا، حاکم و به طور کلي قدرت برتر با افراد زير دست همچون رابطه بين پدر و فرزندانش است که در آن احترام توام با سلطه گري مي‌باشد. 

    5- فاشيسم (fascism)

    واژه فاشيسم از لفظ ايتاليايي (fascismo) به معناي «دسته» و «مجموعه» گرفته شده است. ريشه لاتيني آن (fasces) به معناي دسته‌اي از چوب‌هاي به هم بسته مي‌باشد. 

    در اصطلاح معمولاً رژيم‌هاي سياسي راستگراي اقتدار طلب انقلابي را فاشيسم ياتوتاليتريسم راست توصيف مي‌کند.  

    6- نژاد باوري، نژاد پرستي (Racism)

    اين واژه از ريشه ايتاليايي Razza به معناي «نژاد» گرفته شده و عبارت است از باور به وجود اختلافات اساسي بين نژادهاي مختلف انسان و عقيده برتري يک نژاد در مقايسه با نژادهاي ديگر. 

    7- تروريسم (Terrorism)

    تروريسم که از ريشه لاتيني «Terror» به معناي ترس و وحشت گرفته شده است، به رفتار و اعمال فرد يا گروهي اطلاق مي‌شود که از راه‌ ايجاد ترس و وحشت و به کار بستن زور مي‌خواهد به هدف‌هاي سياسي خود برسد. همچنين کارهاي خشونت آميز و غير قانوني حکومت‌ها براي سرکوبي مخالفان خود و ترساندن آنان نيز در رديف تروريسم قرار دارد که از آن به عنوان «تروريسم دولتي» ياد مي‌شود. 

    8- توتاليتاريانيسم (Totalitarianism)

    اين واژه که از ريشه لاتيني «Totus» به معناي «کل» گرفته شده، به آن دسته از ايديولوژي‌ها و انديشه‌هاي سياسي، مذهبي، اخلاقي و مانند آن گفته مي‌شود که هيچ گونه مرزي بين زندگي جمعي و زندگي فردي قايل نيست و خود را مجاز به دخالت در تمامي شوون زندگي حتا جنبه‌هاي خصوصي آن مي‌دانند.  اين ديدگاه‌هاي سياسي مواردي است خلاف دموکراسي اما به صورت کل چنين ديدگاه‌هاي سياسي- اجتماعي زمينه‌هاي حقوقي (حقوق وضعي و حقوق بشري) افراد و جامعه، مندرج در اعلاميه حقوق بشر را نمپذيرد و در چنين وضعيت طبعاً حقوق بشر نقض مي‌شود. 

    4- نخستين تلاش براي جهاني شدن حقوق بشر

    مارتين آلبرو مي‌گويد: «اين جنگ جهاني دوم بود که براي نخستين بار بيش از همه، بر جهان اهميت فراواني بخشيد، جنگ در خاور دور دست به همان اندازه اروپا جديت داشت. در حقيقت اين اولين جنگ جهاني تمام عيار بود تاريخ جهاني به صورت يک تاريخ تماميت واحد آغاز شده بود از اين زمان به بعد در خلال دوران پيشين، تاريخ به شکل زمينه پراگنده‌اي از مخاطرات نا متمرکز، همانند بسياري از سرآغازهاي امکانات انساني نمود مي‌يابد اکنون اين تماميت است که به صورت مساله و تکليف در آمده است؛ و اين مقدمه يک ديگرگوني کامل تاريخ است. قدر مسلم اين که، ديگر «بيروني» وجود ندارد دنيا محدود مي‌شود؛ و اين وحدت کل زمين است. 

    تهديدها و فرصت‌هاي نوين پيدار مي‌شوند مسايل اساسي همگي مسايل جهاني شده اند؛ وضعيت، وضعيت بشري است»  

    از نظر آلبرو اين جنگ است، که اهميت وضعيت بشري را در عرصه جهاني شدن به مثابه يک کل مطرح مي‌کند وانسان تحول تاريخي عميقي را پس از جنگ تجربه مي‌کند، اين تجارب بعد از جنگ سبب مي‌شود خرد و عقلانيت براي درک جهان به مثابه يک کل توسعه يابد و بسط قلمروي انديشه‌هاي حقوق بشر عالم گير، نظم جهاني و حکومت جهاني را نيز با خود داشت. 

    مي‌توان گفت که حقوق بشر تجربه‌اي است که جامعه ملل پس از جنگ به آن دست يافته اند و جنگ‌هاي که هيچ گونه معيار و اصولي را در کشتن، سوزاندن و زنده به گور کردن افراد در نظر نداشت، براي وجدان بشر تکان دهنده بوده و جامعه ملل را واداشت تا براي جهاني شدن حقوق بشر در عرصه حاکميت‌هاي ملي به صورت فراملي گام بردارد، ايمان و اعتقاد بر حقوق اساسي انسان، کرامت و ارج گزاري بر کرامت افراد بشر، حقوق برابر زن و مرد و حقوق ملل کوچک و بزرگ را تبليغ کرده و مورد هدف قرار دهد.

    بالاخره قوانين اساسي دولت- ملت‌هاي سراسر جهان متمدن، آزادانه از اعلاميه جهاني حقوق بشر بهره گرفته اند؛ اعلاميه‌اي که از ويژگي قواعد آمره در حقوق بين‌المللي برخوردار گرديده و اعلاميه جهاني هم اکنون بخشي از حقوق عرفي ملل را تشکيل مي‌دهد.

    لوتر پاخت، جهاني شدن حقوق بشر را با سخن جالبي چنين خاطر نشان مي‌کند: «فرد انساني، وضعيتي را به دست آورده که جايگاه او را از همدردي و دلسوزي بين‌المللي، به موضوع حقوق بين‌المللي تغيير داده است. منشور ملل متحد و اعلاميه جهاني حقوق بشر حقوق طبيعي و غير قابل انتقال [سلب] افراد را از قابل احترام- بودن اما- اختلاف در مکتب حقوق طبيعي به قاعده حقوقي موضوعه تبديل کرده است» 

    با آن که انتقادات، موانع و چالش‌هاي در زمينه جهاني شدن و فراروي تطبيق جهاني حقوق بشر در فرهنگهاي گوناگون وجود دارد، امروزه براي هر فرد انساني برخورداري از حقوق بشر خوشايند مي نمايد و شايد در طول تاريخ حيات بشري افراد انساني به اين اعتقاد مشترک از حقوق بشر نرسيده بودند که امروز رسيده اند.

    5- انتقادات وارده بر اعلاميه جهاني حقوق بشر و موانع حاصل از آن

    همانطور كه در مقدمه اشاره شد در اين نوشته از انتقادات و اختلافات ديني در کل و از دين خاص هم در مورد اعلاميه جهاني حقوق بشر صرف نظر شده است.

    معمولاً اعلاميه جهاني حقوق بشر سواي دينمداران و مخصوصاً مسلمانان مورد انتقاد کشورهاي سوسيالستي و جهان سوم قرار گرفته است و همين طور مارکسيست‌ها و نيومارکسيست‌ها با جهاني شدن و مولفه‌هاي آن روي خوش نشان نداده‌اند. فيمنيستان هم گلايه‌هاي از اعلاميه جهاني حقوق بشر دارند به ويژه نقش و ديدگاهاي جنسيتي اين اعلاميه را از آغاز مورد انتقاد قرار داده اند، که به صورت فشرده به اين آراي انتقادي پرداخته مي‌شود:

    5-1-انتقادات كشورهاي جهان سوم

    نظريه پردازان طرفدار جهان سوم اعلاميه جهاني حقوق بشر را، يک دستاورد فرهنگ غربي مي‌دانند و سهم کشورهاي جهان سومي را در آن نا چيز مي‌دانند، بنابراين اشکال، بر جهان شمولي اعلاميه جهاني حقوق بشر انتقاد مي‌کنند: پرفسور هارولدلاسکي، در يادداشتي مي‌گويد: «براي يک روستايي گرسنه هند، آزادي بيان چه فايده‌اي دارد؟ اين امر تنها زماني ارزش دارد که شرايط اقتصادي آزادي فراهم مي‌آيد. آزادي در مفهوم رسمي خود مي‌تواند، يک آزادي بورژوازي باشد» 

    اگر دقيق به اين آراي لاسکي توجه کنيم، براي ما اين فکر دست مي‌دهد که آيا وقتي انسان فقط براي زنده ماندن تلاش ميکند و فقط مي‌خواهد خودش را از گرسنه‌گي نجات بدهد، برايش آزادي بيان، حقوق بشر و فرهنگ (موسيقي، لباس، مد، اخلاق و...) قابل فهم و ضرورت خواهد بود؟

    انتقاد ديگري که بر اعلاميه جهاني حقوق بشر ارايه شده اين است که: دکترين حقوق بشر ملحوظ در اعلاميه جهاني حقوق بشر، در جوامع با سنت و فرهنگ غير غربي يا جوامعي که تابع ايديولوژي مذهبي هستند سنخيت ندارد. برخي از کشورهاي در حال توسعه بر اين گمانند که در دوران استعمار، نظام‌هاي فرهنگي و شيوه‌هاي توسعه‌اي بر آنها تحميل شده که با آن کاملاً بيگانه بوده اند، اين کشورها در پي اين بودند که از بافت فرهنگي و توسعه دوران استعمار رهايي يافته و ديدگاه‌ها و رهيافت‌هاي مطلوب شان نسبت به توسعه، براي نمونه در قبال حقوق بشر، پذيرفته شود.

    5-2- انتقادات مارکسيست‌ها

    کارل مارکس فيلسوف، اقتصاد دان و جامعه شناس آلماني، بنيان‌گذار مارکسيسم است، او تاثير ويژه‌اي زمينه انديشه‌هاي فلسفي، اقتصادي و جامعه شناسي از خود به جا گذاشت، با آن که نظريه‌هاي مارکس را طرفداران جامعه سرمايه داري، آرماني تلقي کرده و مدعي اند که با واقعيت جامعه سرسازگاري ندارد با اين همه نمي‌توان از آراي اين فيلسوف چشم پوشي کرد.

    مارکس در رساله مساله يهوديت، خواستگاه حقوق بشر و حقوق مدني را که ناشي از انقلاب فرانسه است، منافع خصوصي بورژوازي قلمداد مي‌کند و باوردارد که حقوق بشر و حقوق مدني، منافع خصوصي بورژوازي را به طور قانوني ضمانت مي‌کند.

    پس از سقوط اتحاد شوري سابق و کشورهاي متکي به آن، برخي از انديشمندان ديد تازه نسبت به تاريخ اريه کردند که مهمترين اين نظريه پردازان، فوکوياما ژاپني تبار امريکايي بود، او با سقوط شوري پايان تاريخ را اعلام کرد، چنان وانمود کردکه ليبراليسم غربي آخرين نوع حکومت بي رقيب در جهان باقي خواهد‌ماند اما چنين خوشبيني‌اي را، حملات يازده سپتمامبر از اساس تکان داد.

    در کل مارکسيست‌ها جهاني شدن را به عنوان فرايندي که نابرابري و فقر و استثمار را دامن مي‌زند، مورد انتقاد قرار مي‌دهد با آن که اكثر مارکسيست‌ها، جهاني شدن را به عنوان واقعيت موجود انکار نمي‌کنند، اما جهاني شدن را تجلي و تجسم نظام جهاني سرمايه داري مي‌دانند، نظامي که به دنبال رشد و توسعه سرمايه داري غرب، جهان را به دو قطب اصلي استثمار کننده و استثمار شونده تقسيم کرده، و ظلم و چپاول ذاتي سرمايه داري را به سرتاسر مناطق جهان گسترش داده است. 

    بنابراين اعلاميه جهاني حقوق بشر نيز بيرون از فرايند جهاني شدن سرمايه داري نيست، اگرچه مارکسيست‌ها موافق به حقوق بشر است اما اعلاميه جهاني حقوق بشر حاضر را وسيله‌اي مي‌دانند که دست ساخته نظام سرمايه داري است و اين نظام سرمايه‌داري براي مشروعيت بخشيدن به وجود نامشروعش، اعلاميه جهاني حقوق بشر را وسيله قرار داده است و هدف از تلاش براي جهاني كردن حقوق بشر در واقع جهاني كردن سرمايه داري است نه حقوق بشر.

    5-3- انتقادات فيمنيستان

    عمده ترين انتقاد فيمنيستان بر خواستگاه اعلاميه حقوق بشر اين است: که فيمينستان اعلاميه حاضر حقوق بشر را دنباله يا صورت توسعه يافته اعلاميه حقوق بشر- شهروند انقلاب فرانسه مي‌دانند و مدعي اند که اين اعلاميه فقط از بشر (مرد انسان) را اراده داشته است، بنابه اين استدلال فيمينستان مي‌توان گفت که حقوق شهروند انقلاب فرانسه حقوق زن را چندان در نظر نداشته است براي اين که شعار انقلاب فرانسه آشکار، بار جنسي دارد که عبارت است از آزادي، برابري و برادري، در اين شعار برادري دقيقاً پيام مردانه دارد. و از طرف ديگر پس از اعلاميه حقوق بشري انقلاب فرانسه، به آزادي زنان البته برابر با مردان در هيچ عرصه سياسي، اجتماعي، حقوقي و فرهنگي توجه صورت نگرفته است.

     با آن که سازمان ملل مقاوله نامه رفع تبعيض از زن را به سال 1967، و مقاوله نامه بين‌المللي امحاي تمامي صور تبعيض عليه زن را به سال 1987، تصويب کرد  بازهم نتوانسته است مشکلات زنان را از فرا راه زنان دور کند و ذهنيت جامعه شناسي مردانه را از ميان بردارد به ويژه در کشورهاي جهان سومي.

    بنابراين فمينيستان هنوز هم موضوع منتقدانه پيرامون اعلاميه جهاني حقوق بشر و فروعات آن دارد چه در زمينه اجراهاي عملي و چه در زمينه موضوع و ماهيت انتزاعي و نظري. فمينيست ها بر اين باور اند که جامعه پذيري نقش‌هاي جنسيتي، در جامعه همچون گذشته در کشورها تداوم دارد و نظام سياسي- حقوقي کشورها از آن حمايت مي‌کند و سازمان ملل نيز در اين راستا زمينه‌هاي اجرايي را براي کشورها طرح نمي‌کند و از جانب ديگر زبان اعلاميه جهاني حقوق بشر و مقاوله نامه‌هاي آن عاري از زبان زنانه و فرهنگ زنانه است.

    نتيجه

    به عنوان يك اصل پذيرفته شده، قواعد آمره بين المللي جز با قواعد متاخر كه داراي همان خصوصيات باشد نقض نمي شود اگر مفاد اعلاميه حقوق بشر را جز اين دسته از قواعد بين المللي بدانيم – چنانچه به زعم بسياري چنين است- بر متوليان امر تدوين قواعد بين المللي بطور عام و نهادهاي حقوق بشري بطور خاص واجب است كه ملاحظات و انتقادات وارد بر اعلاميه حقوق بشر را در نظر گرفته و اقدام به تغيير و اصلاح آن نمايند تا قابليت بيشتري براي انطباق با باورها، آداب و سنن و فرهنگهاي مختلف را به آن ببخشند و موانع فراروي جهاني شدن  آن را از ميان بردارند.

    و سر انجام بايد گفت که ارزش حقوق بشر، براي انسان امروز نيازي است حتمي و همگاني، با اين همه حقوق انسان والاتر و گسترده تر از آن است که بتوان تمامي آن را در يك اعلاميه احصاء و ارائه نمود، به گفته پوپر انسان در هر عرصه مي‌تواند با ابطال پذيري گسترش و توسعه را تجربه کند، پس انسان با توجه به نقد مي‌تواند خطا پذيري‌اش را بپذيرد چنان که خوشبختانه مفاد اعلاميه حقوق بشر هم اين روحيه خطا پذيري را پذيرفته است.

    در اين نوشته چالش‌ها و موانع براي اين جدي گرفته شده که هشداري براي پاسداري از حقوق بشر باشد، تا انسان بتواند آزادي ممکن حقوقي‌‌اش را تجربه کند. 

    و انتقادات براي آن ارائه شد که خرد و عقلانيت حاصل از نقد، براي بشر زمينه ساز بهتر زيستن و باروري دانايي مي‌شود. از اين روي انتقادات وراده بر اعلاميه جهاني حقوق بشر، مي‌تواند، اين اعلاميه را تا اندازه ممکن توسعه بخشيده و فراگير نمايد.

    جواد صفايي و دوستان

     

    •منابع و ماخذ:

     

    •حسين شريفي طراز کوهي ، حقوق بشر در پرتو تحولات بين‌المللي، مباني فلسفي حقوق بشر، مايکل فريمن، ترجمه طراز کوهي، تهران، نشر دادگستر، 1377،

    •منوچهر طباطبايي موتمني ، آزادي هاي عمومي و حقوق بشر، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1382

    •متن اعلاميه حقوق بشر، ملاحظه شده در http://www.lawblog.ir/elamiye.htm

    •داريوش آشوري ، دانشنامه سياسي (فرهنگ اصطلاحات و مکتب‌هاي سياسي)، تهران، انتشارات مرواريد، چاپ هشتم، 1381،

    •حسين بشيريه ، آموزش دانش سياسي (مباني علم سياست نظري و تاسيسي)،تهران، ناشر نگاه معاصر، چاپ سوم 1382،

    •حسين سليمي ، نظريه هاي گوناگوني جهاني شدن، تهران، نشر سمت، سال چاپ 1374

    •حسن عليزاده، فرهنگ خاص علوم سياسي، تهران، انتشارات روزنه، چاپ دوم 1381

    •آلبرو مارتين، عصر جهاني (جامعه شناسي پديده جهاني شدن)، ترجمه نادر سالار زاده اميري، تهران، آزاد انديشان 1380،

    •حسين سليمي ، نظريه‌هاي گوناگون درباره جهاني شدن، تهران، نشر سمت، ملاحظه شده در: http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=19673&ParentID=15&Language=1

     

     

    • نظرات: 0

    مطالب تصادفی

    نظر سنجی

    نظرشما در مورد سیستم؟
    عالی
    خوب
    متوسط
    بد

    آمار سایت